بازدید امروز : 149
بازدید دیروز : 214
کل بازدید : 876871
کل یادداشتها ها : 369
گاو در میان خران
روزی بهلول با دوستانش در باغمصفایی نشسته بود . در این میان صدای گاوی به گوش رسیدیکی از دوستان بهلول که میخاست سر به سرش بگذارد گفت :بهلول گویا این گاو با تو کار دارد . ببین چه میگوید . بهلول با خونسردی گفت گاو میگوید ای بهلول توکه گاو بودی چرا در میان خران نشسته ای وآبروی اقوام و خویشاوندات را برده ای
خدارا شکر که بر رویخرم ننشسته بودم
به لباس هایم غذا دهید
یک روز بهلول در هالی که ژنده و پاره ای بر تن داشت وارد مجلسی شد .
صاحب خانه که او را نمیشناخت گمان کرد که مردی فقیر و تهی دست هست.
از این رو به او توجهی ننمود و پزیرایی شایسته ی از او نکرد .
چند روز بعد بهلول لباسهایش را عوض کرد و با ظاهری آراسته به همان خانه رفت .
صاحب خانه او را با خوشرویی پزیرا شد و در صدر مجلس نشانید و به خدمت کارانش دستور داد
تا بهترین غذا ها و نوشیدنیها را در برابرش بگزارد .
بهلول که میدانست صاحب خانه برای لباسهایش به او احترام میگزارد آستین عبایش را به طرف خورشها پلو ها برد و با صدای بلند فریاد زد : آستین نو بخور پلو